تبلیغات
sargarmi - هرکول:
liverpoole ghahreman

هرکول:

دوشنبه 26 مهر 1389 09:23 ب.ظ

نویسنده : m s
(به لاتین: Hercules) نام رومی او، یا هراکلس، نام قهرمان اسطوره‌ای یونان و روم باستان فرزند خدای زئوس و آلکمنه است. دشمن اصلی هرکول هرا بود. هنگام کودکی هرا دو مار را در گهوارهٔ هرکول قرار داد اما او با قدرت زیادی که داشت آنها را خفه کرد. او بالاخره هرکول را دیوانه کرد. به سبب بی عقلی، هرکول همسر خود مگارا (Megara) و سه فرزندشان را بقتل رساند. او بسیار غمگین بود و بمحض بهبود یافتن و برای جبران کار خود با پیشگوی معبد آپولون مشورت و از او سوال کرد چگونه می تواند آن شرف و عزت خود را باز بیابد. پیشگو به او گفت نزد یوریستئوز (Eurystheus) پادشاه میسینی (Mycenae) برو و به مدت دوازده سال به او خدمت کن. یوریستئوز هیچ کار دشواری که پسر قدرتمند زئوس از پس آن بر نیاید به ذهنش نمیرسید، بنابراین هرا از کاخ خود در المپ پایین آمد تا به او کمک کند. با همکاری یکدیگر دوازده وظیفه را برای ناپسری فناپذیر هرا در نظر گرفتند که به دوازده خان هرکول معروف است. این دوازده خان عبارت بودند از:
۱- کشتن شیر نیمیان (به انگلیسی: Nemean Lion)، در اساطیر یونان یک هیولای بدسگال که در نیمیا میزیست و سرانجام به دست هراکلس کشته شد.

اولین خان هرکول، خلاص شدن از دست جانوری بزرگ و بی نهایت وحشی به نام شیر نیمیان بود. این جانور بزرگ جثه فرزند تایفون (دارای ۱۰۰ سر) و اکیدنا (هیولای مؤنث نیمه پری و نیمه مار) و برادر اسفینکس (Sphinx) بود. در بعضی از تفسیرات گفته شده که شیر نیمیان زادهٔ سیلینی الههٔ ماه و در تفسیرات دیگر او توسط هرا پرستاری می‌شود.

هراکلس مجهز به تیر و کمان (در برخی از تفسیرات معمولاً در دورهٔ کلاسیک او همچنین دارای یک شمشیر برنزی نیز بود) و گرزش (ساخته شده از چوب درخت زیتون) شروع به جستجوی هیولا کرد، که در سرزمین آرگولیس پرسه میزد. با جستجو در جنگل‌های نیمیا سعی در پیدا کردن لانهٔ شیر را داشت که ناگهان با شنیدن غرش ترسناکی جستجویش را متوقف کرد. هراکلس برگشت و شیر بزرگی را دید که به سمت او در حال یورش است. مانند برق کمان خود را کشید و تیری رها کرد اما به شیر آسیبی نرسید. هیولا بر روی هراکلس افتاد، او به سرعت تیر دیگری رها کرد و دوباره به شیر آسیبی نرسید، سر از جنس برنز آن را خم کرد تا بتواند با سنگ سفتی به او ضربه بزند؛ تیزترین سلاح قادر به نفوذ در پوست این جانور نبود. شیر با چنگال خود حمله کرد، اما هراکلس با گرز سنگین خود ضربه ای به او وارد، و او را گیج کرد.

با دانستن اینکه هیچ سلاحی قادر به کشتن هیولا نیست، تمام سلاح های خود را کنار گذاشت و با دست های خالی به جنگ هیولا رفت. با قدرت باورنکردنی ای که داشت، بازوهایش را به دور گردن شیر پیچاند و گلوی آن را فشرد و او را کشت. بعد از اینکه هیولای بزرگ مرد، هراکلس شروع به کندن پوست آن جانور کرد، اما پوست بسیار محکم بود و او نمیتوانست آن را ببرد یا پاره کند. در این هنگام او پنجه های بزرگ شیر را که بسیار تیز بودند امتحان کرد، و این بار به داخل پوست نفوذ کرد و هراکلس غنیمت و نشان ظفر خود را برداشت. با دانستن اینکه پوست آن غیر قابل رسوخ است آن را به عنوان جامه ای بر تن کرد، سر آن را به عنوان کلاه خود بر روی سر خود انداخت و حتی از پوست آن به عنوان زره ای استفاده کرد که آن را قدرتمندتر می ساخت. از آن موقع به بعد پوست شیر نیمیان به همراه گرز از جنس چوب زیتون یکی از نمادهای هراکلس شدند.

۲- کشتن مار نه سر هایدرا (Hydra). هایدرا (به یونانی: Λερναία Ὕδρα) ، (به انگلیسی: Lernaean Hydra) یک هیولای وحشتناک که مانند شیر نیمیان فرزند اکیدنا (هیولای مؤنث نیمه پری و نیمه مار)، و تایفون (دارای ۱۰۰ سر) بود.

یوریستئوز از آنجایی که به جای هرکول بر تخت نشسته بود، آنقدر از انتقام پسر عموی قدرتمندش می‌ترسید که وقتی دید هرکول با ردایی از پوست شیر بازگشته، رفت و توی یک کوزه‌ی بزرگ قایم شد!و از توی همان کوزه، دستور ماموریت بعدی هرکول را به او داد. (بعضی جاها آمده‌است که یوریستئوز حتی از ورود هرکول به داخل شهر هم جلوگیری کرد و از آن پس فرمان‌هایش را توسط جارچی برای او می‌فرستاد.)هایدرا در مردابی نزدیک به شهر باستانی لرنا در آرگوس میزیست. هایدرا دارای بدنی شبیه به مار و سرهای فراوان بود (تعداد سرهای او از پنج تا صد متغیر هستند اما عموماً تعداد نه سر برای او پذیرفته شده)، وقتی یک سر هایدرا بریده می شد یک سر جدید به جای آن می رویید (در بعضی از تفسیرات دو سر جدید روییده می شد)، و یکی از سرهای آن جاودانه بود و با هیچ سلاحی آسیب نمی دید. همچنین بوی زنندهٔ نفس هایدرا کافی بود تا یک انسان یا جانور را بکشد. وقتی هایدرا از مرداب بیرون می آمد به گله های روستاییان محلی حمله می کرد و آنها را با سرهای بیشمار خود می بلعید.

هرکول با یک ارابهٔ تندرو همراه با پسر برادرش Iolaus برای یافتن هایدرای وحشتناک به دریاچه لرنا سفر کردند. بالاخره وقتی آنها به مخفیگاه هایدرا رسیدند، هرکول به یولئوس گفت کنار اسب ها بماند تا او بتواند هیولا را بوسیلهٔ تیرهای آتشین از سوراخ خود بیرون بکشد. این کار باعث بیرون آمدن هیولای مخوف شد. هرکول دلیرانه به هیولا حمله کرد، و تک تک سرهای او را با شمشیر برید (در بعضی از تفسیرات با داس)، اما به زودی متوجه شد وقتی یک سر بریده میشد، سری دیگر جایگزین آن میشد. هرکول از یولئوس تقاضای کمک کرد، و از او خواست برایش یک مشعل آتشین بیاورد و وقتی هرکول سرها را یکی پس از دیگری قطع می کند،یولئوس  هم با مشعل جای زخم سر بریده شده را بسوزاند و از رشد مجدد آن جلوگیری کند. هرکول تقریباً داشت بر اثر نفس سمی هایدرا خفه میشد، اما سرانجام، با کمک یولئوس، هرکول توانست تمام سرها را جدا کند به غیر از یکی. سری که مانده بود جاودانه بود و با هیچ سلاحی آسیب نمی دید، بنابراین او گرز سنگین خود را برداشت، و یک ضربه محکم به آن زد، سپس به سرعت با دست های عریان سر آن را بلند و در اعماق زمین دفن کرد و تخته سنگ بزرگی را بر روی آن قرار داد. بعد از کشتن هایدرا، هرکول نوک پیکان های خود را به خون هایدرا آغشته کرد، که به شدت سمی بود و آنها را مرگبار ساخت، (هرکول بعدها از این تیرهای سمی برای کشتن نسوس "Nessus" استفاده کرد).

در تفسیرات دیگر آمده وقتی هرکول در حال نبرد با هایدرا بود، هرا یک خرچنگ غول پیکر را به سوی آنها فرستاد که به پای هرکول حمله کرد. این افسانه از روی خطاطی های برجسته بر روی سنگ مرمری با تاریخ قرن دوم پیش از میلاد مسیح در شهر باستانی لرنا پیدا شده است، که نشان می دهد هرکول در حال حمله به هایدرا است و در کنار پای او یک خرچنگ بزرگ وجود دارد. کشتن هایدرا دومین خان هرکول به حساب می آمد.

 ولی هنگامی که هرکول به نزد پادشاه بازگشت، یوریستئوز به وی گفت که کشتن هایدرا را به عنوان یکی از خان‌های او نمی‌پذیرد. چرا که از یولئوس کمک گرفته‌است!

 

 

۳- گرفتن گوزن "Ceryneian". پس از چند ماه تعقیب و گریز بالاخره آن را در تله انداخت.

 سومین ماموریتی که برای هرکول در نظر گرفته‌شد، به دام انداختن گوزن ماده‌ی سرینیتی بود. این موجود تیزپا شاخ‌هایی طلایی و سم‌هایی از برنز داشت و وقف‌شده‌ی آرتمیس الهه‌ی شکار و ماه بود. به همین دلیل هرکول جرات نمی‌کرد در طی این ماموریت آسیبی به حیوان برساند.
هرکول یک سال تمام در کناره‌های رود لیدون در سرزمین آرکادیاـ به دنبال ماده‌گوزن دوید تا بالاخره در یک فرصت مناسب توانست با تیر و کمانش طوری دو پای پیشین حیوان را هدف قرار دهد که تیرش درست بین زردپی و استخوان اصابت کند. با این روش هرکول گوزن را به زمین دوخت بدون اینکه حتی قطره‌ای خون از وی بریزد!با این وجود آرتمیس از این موضوع بسیار خشمگین شد. اما هرکول با انداختن گناه به دام انداختن گوزن طلایی بر گردن کارفرمایش یوریستئوز، از آتش خشم آرتمیس به در رفت!

۴- کشتن گراز وحشی اریمنتوس (Erymanthus). یک جدال وحشیانه، اما فوق العاده آسان: هرکول برنده شد.

در چهارمین ماموریتش، هرکول می‌بایست برای جستجوی گراز وحشی عظیم‌الجثه‌ای، باز به سرزمین آرکادیا برود. قرار بود هرکول این حیوان را زنده به چنگ آورد. هرکول در جستجوی گراز بود که به سنتور فلوس برخورد. این موجودِ نیمی انسان و نیمی اسب، هرکول را به غارش برد و از او پذیرایی کرد. هنگامی که هرکول از فلوس شراب خواست فلوس به او گفت که بطری شراب متعلق به تمام سنتورهاست و او جرات نمی‌کند از آن به هرکول بدهد. هرکول به حرف او توجه نکرد و بطری شراب را برداشت و تا ته سرکشید. بوی شراب سنتورهای دیگر را به غار کشاند. آنها وقتی دیدند هرکول تمام شراب آنها را خورده با عصبانیت به وی حمله‌ور شدند. هرکول تعدادی از آنها را کشت و به دنبال بقیه از غار خارج شد. فلوس که تنها مانده‌بود به جسد یکی از سنتورها نگاهی انداخت و با خود فکر کرد که چه‌طور حیوان به این بزرگی با یک تیر کوچک از پا درآمده‌است. با همین فکرها، فلوس تیر را از بدن حیوان بیرون کشید که نگاهی به آن بیندازد که به‌طور اتفاقی تیر از دستش رها شد و به پایش فرو رفت! و از آنجایی که آغشته به زهر هایدرا بود، فلوس بلافاصله جان باخت. وقتی که هرکول به غار بازگشت و با جسد فلوس مواجه شد، او را سوزاند و به راهش ادامه داد!
بالاخره هرکول گراز را بر بالای رشته‌کوه‌های اریمنتوس پیدا کرد و برای اینکه بتواند گیرش بیاندازد، حیوان را به سمت پرتگاه‌های پربرف کوه کشاند تا نتواند حرکت کند. سپس به‌ راحتی گراز را بلند کرد و بر شانه انداخت و آن را نزد یوریستئوز ‍ـ که طبق معمول توی کوزه اش پنهان شده‌بود ـ برد.

 

۵- تمیزکردن اصطبل شاه اگس (Augeas). او بوسیلهٔ وصل کردن رودی در نزدیکی اصبل موفق به شستن آن شد.

بعد از فکر کردن بسیار بالاخره یوریستئوز راهی پیدا کرد تا حال هرکول را بگیرد. وقتی هرکول از چهارمین ماموریت‌ هم با موفقیت بازگشت، یوریستئوز به او گفت که برای پنجمین ماموریتش، باید تمام اصطبل اگس را تمیز کند. آن هم فقط در عرض یک روز. اگس پادشاه بسیار ثروتمندی بود که بزرگ‌ترین گله‌ی چهارپایان را در سراسریونانداشت. مطمئنا گله‌ی به این بزرگی کثیف‌کاری هم کم ندارد. (تا آنجا که گفته‌اند سراسر سرزمین محل حکومت اگس را بوی کود برداشته‌بود!)

 

یوریستئوز می‌دانست که تمیز کردن بزرگ‌ترین اصطبل یونان در یک روز غیرممکن است و از تصور پسرعمویش که شکست‌خورده و با سر و وضع کثیف برمی‌گردد کیف می‌کرد. غافل از اینکه هرکول فکر بکری در سر دارد.
هرکول پیش اگس رفت و بدون اینکه چیزی از ماموریتش به او بگوید، از پادشاه خواست که یک‌دهم گله‌اش را به وی بدهد و در عوض هرکول اصطبلش را در عرض یک روز برایش تمیز خواهد کرد. اگس نمی‌توانست آنچه را شنیده‌بود باور کند. هرکول، قهرمان بزرگ و مغرور می‌خواست کود حیوانات اگس را پاک کند! با این‌حال، پادشاه پیشنهاد هرکول را پذیرفت.
هرکول به همراه پسر اگس به سمت اصطبل به راه افتاد. برخلاف انتظار همه، حتی دست هم به جارو و خاک‌انداز نزد. بلکه به سمت دیوار اصطبل رفت و سوراخ بزرگی در آن ایجاد کرد. سپس به سمت دیگر اصطبل رفت و سوراخ دیگری، درست روبه‌روی سوراخ قبلی درست کرد. بعد از آن پسر اگس را به دنبال خود به سمت رودخانه کشاند. در آنجا، هرکول با پرتاب چند سنگ بزرگ به داخل رودخانه، جهت جریان آب را تغییر داد. به‌طوری که آب مستقیما به سمت اصطبل اگس می‌رفت، از سوراخ اصطبل داخل می‌شد، تمام کودها را می‌شست و از سوراخ دیگر خارج می‌شد. اصطبل در عرض کمتر از یک روز تمیز شد.
ولی اگس (که فهمیده‌بود هرکول به هر حال مجبور بوده برای انجام ماموریتش اصطبل وی را تمیز کند) زد زیر همه چیز و منکر این شد که قول پاداش به هرکول داده‌است. و به وی گفت که اگر مشکلی دارد می‌تواند شکایت کند! و هرکول هم همین کار را کرد.
در دادگاه پسر اگس شهادت داد که پدرش قول داده یک ‌دهم گله‌اش را به هرکول بدهد. و قاضی هم حکم کرد که دست‌مزد هرکول باید پرداخته‌شود. اگس به وعده‌اش وفا کرد. ولی از لجش هم هرکول و هم پسر کوچکش را از آن سرزمین بیرون کرد. پسر اگس به سرزمین‌های شمالی رفت تا با عمه‌هایش زندگی کند و هرکول هم به مایسن بازگشت.
یوریستئوز که حسابی خیط شده‌بود، گفت که این هم جزء خان‌های هرکول به حساب نمی‌آید. چون هرکول در ازای دست‌مزد اصطبل را تمیز کرده‌است.

۶- کشتن پرندگان گوشت‌خوار در استیمفالوس.

به عنوان ششمین ماموریت، یوریستئوز هرکول را مامور از بین بردن پرندگانی کرد که در مردابی به نام استیمفالوس زندگی می‌کردند. بعضی جاها آمده‌است که این پرندگان آدم‌خوار بوده‌اند و عده‌ای از اسطوره‌نویسان بر این اعتقادند که پرنده‌های استیمفالی لاشه‌خوار بوده‌اند.
هرکول نمی‌دانست پرندگان را چطور از بین ببرد. چون در حقیقت نمی‌توانست آنها را ببیند. و برای پیدا کردن آنها هم نمی‌توانست از مرداب بگذرد. چرا که این مرداب عمیق پر از گل و لای و لجن بود که مطمئنا تاب وزن هرکول را نمی‌آوردند.
برای حل این مشکل، یکی از خدایان زن ـ آتنا ـ به کمک هرکول آمد و قاشقک هایی برنزی را ـ که ساخته‌ی دست هفاستوس، خدای آهنگری بود ـ در اختیار هرکول قرار داد.
با به صدا درآوردن این قاشقک‌ها هرکول موفق شد پرنده‌ها را بترساند و آنها را وادار کند از مخفی‌گاه خود به بیرون پرواز کنند. بدین‌ترتیب، بدون اینکه مجبور باشد از مرداب بگذرد، تمام پرنده‌ها را با تیر و کمانش روی هوا زد.

 

۷- کشتن گاو وحشی واقع در کریت

مینوس، حکمران سرزمین کریت پادشاه بسیار قدرت‌مندی بود که بسیاری از جزیره‌های اطراف نیز تحت‌تسلط او بود و هر سال هم از سرزمین آتن، باج و خراج بسیاری به خزانه‌اش سرازیر می‌شد. مینوس به شکرانه‌ی‌ این همه نعمت روزی به درگاه پوزئیدون ـ خدای دریا ـ نذر کرد که هر آنچه از سوی دریا برایش فرستاد، قربانی کند. مدتی نگذشته بود که

گاو نر بسیار زیبایی از دریا خارج شد. مینوس که مجذوب زیبایی خیره‌کننده‌ی گاو شده‌بود، گاو دیگری را به جای او قربانی کرد. پوزئیدون از دست مینوس سخت خشمگین شد و برای انتقام همسر مینوس ـ پازیفا ـ را دچار نفرینی کرد که عاشق گاو نر ـ که حالا سرزمین کریت را پاک به هم ریخته‌بود و خرابی‌های زیادی به بار آورده بود ـ شود! حاصل این عشق بچه‌ای بود به نام مینوتار‌، که سری چون گاو و بدنی چون انسان داشت. مینوس مجبور بود این جانور را در سیاه‌چال قلعه‌اش نگه‌ دارد و زندانی‌های آتنی‌اش را به خورد او بدهد. و ، بدش هم نمی‌آمد کسی پیدا شود و شر این هیولا را بکند! برای همین وقتی شنید که ماموریت هفتم هرکول این است که مینوتاز را برای یوریستئوز ببرد، از خوشحالی غش کرد!
بعد از ماموریت‌های مشکل پیشین، کشتی گرفتن با یک گاو نر، کاری برای هرکول نداشت. حتی با وجود اینکه از دماغ این موجود شعله‌های آتش بیرون می‌زد.
هرکول جانور را مثل یک پر کاه بر دوش گرفت و نزد یوریستئوز برد! یوریستئوز هم مینوتاز را ول کرد به امان خدا و این جانور هم از این‌ور به آن‌ور می‌رفت و خرابی به بار می‌آورد. سرنوشت این حیوان بعدها در آتن (توسط قهرمان دیگری به نام تزئوس) به پایان رسید.
خوان هفتم هرکول هم به این ترتیب پایان گرفت.

۸- گرفتن مادیان‌های آدم خوار دایامیدیس.

 بعد از آن، یوریستوز هرکول را مامور کرد تا مادیان‌های آدم‌خوار دایامیدیس را برایش بیاورد.
در اینکه هرکول چه‌طور این ماموریت را به پایان برد، حرف و حدیث فراوان وجود دارد. در یک روایت آمده‌است که هرکول مهتر اسب‌ها را به خوردشان داد و اسب‌ها را که دیگر سیر شده بودند به راحتی سوار کشتی کرد تا نزد یوریستئوز ببرد.
در روایت دیگر آمده‌است که هرکول اسب‌ها را از مهترشان دزدید و روانه‌ی کشتی‌شان کرد. ولی از آنجایی که دایامیدیس که از قضیه بو برده بود عده‌ای سرباز را برای پس گرفتن اسب‌هایش دنبال هرکول روانه کرد، هرکول اسب‌ها را به ابدروس ـ یکی از جوان‌های همراهش ـ سپرد تا خودش با سربازهای دایامیدیس بجنگد. غافل از اینکه هنگاهی که فاتح از جنگ برمی‌گردد، اسب‌ها را در حال خوردن لاشه‌ی تکه‌پاره‌ی ابدروس خواهد یافت!
به هر حال، آخر هر دو روایت یک جور تمام می‌شود. هرکول اسب‌ها را به تایرنس می‌برد و یوریستئوز اسب‌ها را در کوه‌های المپ رها می‌کند. و حیوانات وحشی که در این کوه‌ها سکونت داشته‌اند، دخل مادیان‌های بخت‌برگشته را می‌آورند.

 

 

 

۹- بدست آوردن کمربند هیپولیتا (Hippolyta)، ملکه آمازون‌ها(که در حقیقت کارآسانی نبود).

خوان نهم، هرکول را به قبیله‌ی آمازون‌ها کشاند. هرکول می‌بایست کمربند ملکه‌ی آمازون‌ها را برای دختر یوریستئوز می‌ربود. آمازون‌، قبیله‌ای از زنان جنگاور بود که نخستین بار هنر جنگیدن سوار بر اسب را ابداع کردند و تیراندازانی بسیار چیره‌دست بودند.
آنها دور از مردان زندگی می‌کردند و اگر هم پیش می‌آمد که کسی از میان آنها بچه‌دار شود تنها نوزادان دختر را نگه می‌داشتند که آنها را هم مثل خودشان جنگ‌جو بار می‌آوردند!
و اما کمربند هیپولیتا، کمربندی معمولی نبود. این کمربند چرمین را آرس ـ خدای جنگ‌آوری‌ ـ به وی داده بود. چرا که هیپولیتا بهترین جنگ‌جو در بین تمام آمازونی‌ها بود. ملکه، این کمربند را دور سینه‌اش می‌بست و خنجر و شمشیرش را در آن جای می‌داد.
هرکول برای این ماموریت عده‌ی زیادی از دلاوران جنگاور ـ از جمله تزئوس ـ را با خود راهی کرد. لشگری چنان عظیم دنبال خودش روانه کرد که هیپولیتا با دیدن این لشگر قول داد خودش کمربند را دودستی تقدیم هرکول کند!
ولی این وسط هرا که می‌خواست هر طور شده جنازه‌ی هرکول را به چشم ببیند، بین آمازونی‌ها شایعه کرد که هرکول آمده تا ملکه‌ی آمازون را بدزدد و این شد که زنان جنگاور سرزمین آمازون، ریختند سر هرکول بیچاره! هرکول هم که دید که اوضاع دارد بدجوری خر تو خر می‌شود شمشیرش را کشید و کوبید توی فرق سر هیپولیتای بی‌نوا که خودش داشت عین بچه‌ی آدم قول کمربندش را به هرکول می‌داد! بعد هم کمربند ملکه‌ی بدبخت را از کمرش باز کرد و با لشگر عظیمش به جنگ زنان آمازونی رفت.
جنگی بسیار عظیم درگرفت و سرانجام لشگر هرکول پیروز از میدان خارج شد. تزئوس هم نامردی نکرد و این وسط، یک شاهزاده‌خانم آمازونی را برای خودش بلند کرد!

۱۰- گرفتن گلهٔ "Geryon" گریون.

برای انجام ماموریت دهم هرکول باید تا آن سر دنیا سفر می‌کرد! یوریستئوز از او خواسته بود تا گله‌ی گاو گریون را برایش به تایرنس بیاورد.
اسطوره‌نویسان یونانی همیشه برای خلق هیولاهای ترسناک و عجیب و غریب، آنها را موجوداتی با تعداد زیاد سر، دست و پا یا اعضای فراوان دیگر بدن تصور می‌کردند! و از آنجایی که قرار بود این گریون هم جانور وحشتناکی از آب در بیاید، اسطوره‌نویسان تصمیم گرفته‌اند بگویند که این هیولا سه تا سر داشت و سه جفت پا! گریون جایی حوالی اسپانیای امروزی می‌زیست و گله‌ی گاو بزرگی داشت که سگ شکاری درنده‌ای به نام آرتوس از آن نگه‌داری می‌کرد. این سگ وحشی، شکر خدا دو تا سر بیشتر نداشت!
گویا هرکول در سر راهش به جانورهای زیادی برخورد می‌کند و همه را تار و مار می‌کند. نزدیکی‌های محل زندگی گریون، آنجا که لیبی و اروپا به هم می‌رسند، بنابر روایتی هرکول برای زنده‌داشت خاطره‌ی این ماموریت‌ بزرگش دو کوه بزرگ ساخت! و بنابر روایتی دیگر یک کوه را که خودش از قبل در آنجا قرار داشت از وسط دو نیم کرد! در هر حال، از آن پس، این دو رشته کوه به دروازه‌ی هرکول یا بنای یادبود هرکول معروف شدند و بر اساس این افسانه، شکافی که بین این دو کوه به وجود آمد همان کانال جبل‌الطارق خودمان است که بین مراکش و اسپانیای کنونی قرار دارد.

هرکول که به مقصد رسید با یک ضربه‌ی چماق، آرتوس دو سر را از پا در آورد، گله را دنبال خودش روانه کرد و د برو که رفتیم! ولی چوپانی که از دور ماجرا را دیده بود، جریان را برای گریون تعریف کرد. و گریون هم بی‌خودی پا شددنبال هرکول راه افتاد. چون اگر کمی عقل داشت می‌فهمید که از مادر زاییده نشده که از زیر تیرهای زهرآلود هرکول زنده بیرون برود. خدایش بیامرزاد!
طفلک هرکول چه مصیبتی کشید تا گله را به تایرنس برساند؛ مثلا توی راه یکی از گاوها رم کرد و یکهو پرید توی آب. و هرکول مجبور شد تا ایتالیای امروزی دنبال این گاو زبان‌نفهم برود! (گرچه، اگر این گاو توی آب نمی‌پرید، چه بسا کشور ایتالیا امروز اسم نداشت!آخر یونانی‌ها به گاو می‌گویند «ایتالوس»، این است که جایی که این گاو پیدا شد ایتالیا نامیده شد. که البته پس گرفتن این گاو از پادشاه ایتالیا هم خودش داستان جدایی دارد. یک گاو دیگر هم توی راه توسط یکی از پسران پوزئیدون ـ خدای دریا ـ ربوده شد،هرا هم این وسط دردسرهایی درست کرد .
با همه‌ی این احوال، هرکول از این ماموریت هم سربلند بیرون آمد و گله را صحیح و سالم به تایرنس رساند. یوریستئوز هم نه گذاشت و نه برداشت، تمام گله را برای هرا قربانی کرد!

۱۱- بدست آوردن سیب های طلایی از باغ هسپرید (Hesperides)، که همیشه بوسیله اژدهای صدسر لادون "Ladon" نگهبانی میشد. .

یوریستئوز که دیگر کفرش از دست هرکول بالا آمده بود، ماموریت یازدهم او را طوری تعیینکرد که امکان موفقیت هرکول وجود نداشته باشد. او از هرکول خواست تا سیبهای زرینی راکه هرا به عنوان هدیه ی ازدواجش به همسرش زئوس ـ خدای خدایان ـ داده بود، برایش بیاورد! اگر قسمتهای قبل داستان هرکول را خوانده باشید حتما میدانید که اگر یک نفرتوی دنیا وجود داشته باشد که چشم دیدن هرکول را نداشته باشد، آن یک نفر هرا است. وهم‌او بود که هرکول را به چنین گرفتاری‌هایی انداخت. با وجود هرا، در مقابل هرکول انجام این ماموریت کاملا غیرممکن به نظر می‌رسید. حال بماند که علاوه بر هسپریدهاکه محافظان سیب‌های طلایی بودند هرا اژدهایی هزارسر ـ به نام لادون- را هم دربیشه‌زار سیب‌هایش گماشته بود تا احدالناسی به آنجا نزدیک نشود.
بیشه‌زارسیب‌های زرین، در شمالی‌ترین نقطه‌ی زمین قرار داشت و هسپریدهای مراقب آن، همه ازدختران اطلس بودند ـ تایتانی که در اسطوره‌ها گفته شده زمین و آسمان‌ها را بر شانه حمل می کرده‌است. چرا که با کمک یکی از برادرانش به جنگ در برابر زئوس برخاسته بود وبر دوش کشیدن زمین و آسمان‌ها عقوبتی بود که در ازای این گناه باید متحمل می‌شد. آمده‌است که زمین و آسمان‌ها را بر ستونی سنگی نهاده‌بودند و آن را بر دوش اطلس قرار داده‌بودند.

در هر حال، هرکول سرانجام به این نتیجه رسید که انجام این ماموریت بدون کمک گرفتن از اطلس غیرممکن خواهد بود. و البته از آنجایی که گویاهرکول چندان هم باهوش نبوده، خودش تنهایی به این نتیجه نرسید! موضوع از این قراراست که هرکول که راه بیشه‌زار را در پیش گرفته‌بود، در میانه‌های مسیر، راهش راگم کرد و سر از سرزمین‌های عجیب و غریبی درآورد که در هر کدام ماجراهای بسیاری راپشت سر گذاشت. خلاصه اینکه، کره‌ی زمین را یک دور کامل زد و آخرش هم به جای اینکه به مقصد برسد، سر از کوه‌های قفقاز درآورد! جایی که زئوس پرومته را به جرم به ریشخند گرفتن خدایان و دزدیدن راز آتش از آنان به زنجیر کشیده‌بود. مکافات دردناک پرومته به همین جا ختم نمی‌شد؛ هر روز عقابی غول‌پیکر بر فراز کوه پایین می‌آمد وجگر پرومته را به منقار می‌کشید و می‌ر‌فت. این ملاقات دردناک هر روز تکرار می‌شد. چرا که بر اثر نفرین زئوس هر روز بعد از رفتن عقاب، جگر پرومته از نو ترمیم می‌شد. این وضع برای مدت سی سال ادامه داشت. تا روزی که هرکولِ راه‌گم کرده سر از کوههای قفقاز درآورد و عقاب غول‌پیکر را کشت. به جبران این خدمت بود که پرومته به هرکول گفت که باید از اطلس کمک بگیرد. هسپریدها که از پدر خود حرف‌شنوی داشتند، به راحتی سیب‌ها را به او می‌دادند و اصلا نیازی نبود هرکول خودش را به دردسر بیندازد. وعلاوه بر این، احتمالا راه را هم به هرکول نشان داد. چون دیگر بعد از آن هرکول یک‌راست پیش اطلس رفت و جایی گم و گور نشد.
وقتی هرکول به اطلس پیشنهاد کرد تابه جای او به بیشه‌زار سیب‌ها برود و چند سیب زرین برایش بیاورد، اطلس که از تحمل بار سنگین جهان بر دوشش خسته شده‌بود، با خوشحالی پذیرفت. بنابراین، بعد از اینکه هرکول با تیرهای زهرآگینش هیولای هزارسر را از پای درآورد، ستون سنگی بزرگ را ازاطلس گرفت و او را به بیشه‌زار فرستاد.

اطلس به زودی باتعدادی سیب زرین بازگشت. اما حال که طعم رهایی را چشیده‌بود، دبه کرد و گفت که خودش سیب‌ها را پیش یوریستئوز می‌برد و هرکول بایستی به جای او برای همیشه ستون سنگی را بردوش بکشد.
هرکول با خود فکری کرد و به اطلس گفت که می‌پذیرد. به شرطی که اطلس فقط برای چند دقیقه ستون را نگه دارد تا هرکول بالشی چیزی جور کند و روی شانه‌هایش بگذارد تا تحمل سنگینی آسمانها و زمین برایش راحت‌تر شود. اطلس به سادگی پذیرفت. سیب‌ها را زمین گذاشت و ستون را از هرکول گرفت. و اگر فکر می‌کنید هرکول آنقدرشرافت‌مند بود که به قولش عمل کند، کاملا در اشتباهید. هرکول سیب‌ها را برداشت و احتمالا برای اطلس هم زبانش را در آورد و الفرار!
ولی فکر کنم دل اطلس حسابی خنک شد وقتی مدتی بعد هرکول را دید که خسته و کوفته، با سیب‌های طلایی به سمت بیشه‌زار بازمی‌گردد. چرا که یوریستئوز بعد از اینکه این خوان را از هرکول پذیرفت به وی گفت که سیب‌های طلایی را سر جایشان برگرداند. آخر حتی یوریستئوز هم نمی‌خواست بانگه داشتن سیب‌ها در نزد خودش با هرا در بیفتد. چه جانوری بوده‌است این هرا!

۱۲- آوردن سربروس، سگ سه سر هادس، بر روی سطح زمین.

 آخرین ماموریت هرکول، سخت‌ترین آن نیز بود. یوریستئوز از آخرین فرصتی که برای نابود کردن هرکول داشت به بهترین نحو استفاده کرد. کلی فکر کرد و سرانجام ماموریت غیرممکنی را برای هرکول در نظر گرفت؛ هرکول می‌بایست سگ جهنمی  هادس- سربروس- را از جهان مردگان برای یوریستئوز می‌آورد.
هادس و همسرش پرسفون ارواح مردگان را به بارگاه می پذیرفتند و مجازات‌های ابدی بدکاران را تعیین میکردند. سربروس که نگهبان بارگاه هادس بود، هیولایی عجیب‌الخلقه با سه سر  سگ و یک دم اژدها بود و سر مارهای بسیاری از پشتش خارج شده‌بود! در روایت دیگری هم آمده که سربروس پنجاه سر داشته و گوشت خام می خورده‌است! هایدرا ـ که اگر یادتان باشد ـ قبلا هرکول کلک‌اش را کنده‌بود هم یکی از برادران همین جانور بود. البته این دو، خواهران و برادران دیگری هم داشتندکه همه سرهای بسیار داشتند! و خلاصه اگر نگاهی به تاریخچه‌ی این خانواده‌ی عجیب وغریب بیندازیم، می‌بینیم که بسیاری از جانورهایی که در ماموریت‌های پیشین، هرکول باآنها درافتاده‌بود از همین خانواده‌بودند که حالا بماند...
اولین مشکلی که برای انجام این ماموریت سر راه هرکول قرار داشت، عبور از دریاچه‌ی معروف سرزمین مردگان، استیکس بود؛ ارواح تازه‌مردگان لب این دریاچه جمع می‌شدند تا کرئون قایق‌ران سر برسد و آنها را از رودخانه عبور دهد و به سرزمین مردگان برساند. کرئون تنها کسانی را از دریاچه عبور می‌داد که دو شرط او را برآورده کنند؛ اول اینکه سکه‌ای را که زیر زبانشان قرار داشت به او رشوه دهند و شرط دوم اینکه مرده‌باشند! و هرکول هیچ‌یک از این دو شرط را نداشت. ولی راحت‌تر از آنکه فکرش را بکنیداز پس این مشکل برآمد. یک نگاه سهمگین هرکول کافی بود تا کرئون از ترس دهانش راببندد و بی هیچ حرفی هرکول را به مقصد برساند.
خلاصه، پس از رویارویی باجانوران چند سر فراوان دیگر هرکول به بارگاه هادس رسید. او نزد پادشاه رفت، مشکلش را با او در میان گذاشت و از او خواست تا سربروس را در اختیارش قرار دهد. هادس پذیرفت. اما به شرطی که هرکول می‌توانست در نبرد تن به تن با سربروس پیروز شود.
هرکول بدون هیچ سلاحی به نبرد سربروس رفت و در یک آن با دستان قدرتمندش هر سه سر جانور را به چنگ گرفت و شروع به کشتی گرفتن کرد. دم اژدهاگون سربروس هرکول راگاز میگرفت و مارهایی که از پشتش در آمده بودند به دور بدن هرکول می‌پیچیدند. اماهرکول سرسختانه مقاومت کرد و سر آخر پیروز از میدان بیرون آمد.


 

هادس به حرفش عمل کرد و سربروس را همراه هرکول به تایرنس روانه کرد. بعد از اینکه یوریستئوز این آخرین ماموریت را هم از هرکول پذیرفت، هرکول جانور را به سرزمین مردگان بازگرداند تا به نگهبانیش برسد.

بالاخره، بعد از دوازده سال و دوازده خان، هرکول یک انسان آزاد بود. همچنین او بعد از دوازده خان به آرگونوت‌ها برای پیدا کردن پشم زرین پیوست.

هرکول به روستای (Thebes) رفت و با دیانیرا (Deianira) ازدواج کرد. او فرزندان زیادی برایش به دنیا آورد. مدتی بعد یک سنتور مرد (Centaur) "حیوان افسانه ای با بالا تنهٔ انسان و پایین تنه اسب" به نام نسوس (Nessus) دیانیرا را ربود، اما هرکول با پرتاب یک تیر زهرآلود به نسوس او را آزاد کرد. نسوس هنگام مرگ به دیانیرا گفت قسمتی از خون او را نگه دارد و هنگامی که حس کرد هرکول را دارد از دست میدهد از آن به عنوان داروی عشق بر روی هرکول استفاده کند. بعد از گذشت چندین ماه دیانیرا فکر کرد زن دیگری وارد زندگی او و هرکول شده است، بنابراین دیانیرا یکی از لباس های هرکول را با خون نسوس شست و به او داد تا به تن کند. نسوس به او دروغ گفته بود و خون به مانند یک زهر بر روی هرکول اثر کرد، بعد از این ماجرا هرکول به المپ برده شد و به او وعده زندگی ابدی دادند و با دیگر خدایان زندگی کرد. او در المپ با هبه(Hebe) الههٔ جوانی، فرزند زئوس و هرا ازدواج کرد.
زندگی پس از مرگ

از آنجایی که هرکول خون اصیل خدایی در رگ‌هایش نداشت، خدایان نیمه‌ی اصیل او را که خون زئوس در رگ داشت پیش خود نگه داشتند، خانه‌ای بر فراز کوه المپ و خدای زنی را به همسری به وی دادند. ولی نیمه‌ی دیگرش را که از مادری فانی و زمینی بود مثل همه‌ی مردگان دیگر به سرزمین مردگان فرستادند که آنجا هم روح سرگردان هرکول با خوبی و خوشی در کنار دیگر قهرمانان مرده به سر می‌کرد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -